از تولد تا تحصيل

درسال 1322 در خانواده ي روحاني، طفلي متولد شد كه او را ‹‹ عبدالنبي››  نام نهادند.

دوران كودكي و نوجواني را در زادگاهش ‹‹ جنگلده ›› از توابع شهرستان علي آباد كتول گذراند.

پدرش ‹‹ حجت الله ›› از بزرگان و معتمدين و نيز آشناي با معارف اسلامي ، تاريخ ائمه اطهار و احكام شرعيه بود، شالي بر سر مي بست و گاهي كه ضرورت ايجاب مي كرد به در خواست اهالي بر منبر مي نشست و به بيان تاريخ اسلام، احكام و همچنين مسائل اخلاقي مي پرداخت.

احساس خلاء روحاني در ميان خاندان، اقوام و محل زندگي وي موجب شد،  ‹‹ عبدالنبي ›› مورد تشويق قرار گرفته و بمنظور فراگيري و تحصيل علوم ديني، روانه حوزه مقدسه گردد.

پدرش كه فردي دير آشنا با مدارس علميه و بزرگان حوزه بود، حوزه درس حضرت آيه الله العظماي كوهستاني (ه) كه در كوهستان مازندران واقع بود و توسط معظم له اداره مي شد را جهت تحصيل و تهذيب ‹‹ عبدالنبي ›› برگزيد؛ كه ميتوان ادعا كرد حضرت آيه الله العظمي كوهستاني[1] يكي ازنوادر روزگار خويش بوده ودر طهارت نفس بي نظير نيز بود و معظم له را يكي ازبزرگترين مربيان صاحب صلاحيت درشكل گيري شخصيت ‹‹ عبدالنبي ›› مي توان دانست.

 

خاطره اي از كوهستان[2] و كوهستاني

«مرحوم شیخ عبدالنبی احمدی علی آبادی از دانش آموختگان حوزه کوهستان می‌گوید: پدرم با بعضی خوانین و اربابان علی آباد معاشرت داشت و همیشه از بزرگی و عظمت آیت الله کوهستانی برای آنها تعریف می‌کرد، ولی آنان با روحانیت میانه خوبی نداشتند و چندان اعتقادی به آقای کوهستانی نیز نداشتند. روزی برای کاری می‌خواستند به ساری بروند، به پدرم پیشنهاد دادند که شما نیز با ماشین ما بیا، از آن جا به کوهستان می‌رویم؛ هم پسر شما را که مشغول تحصیل است، می‌بینم و هم آقایی را که شما خیلی از آن تعریف می‌کنید. وقتی به کوهستان آمدند، من طلبه کوچکی بودم و به اندرونی آقا نیز رفت و آمد داشتم. پدرم به من گفت: برو اندرون و به آقا جان بگو مهمان برای شما رسیده است. رفتم آقا را خبر کردم، فرمودند: «تعارف کن داخل حسینیه بنشینند، الآن خدمت می‌رسم»؛ مهمانان داخل اتاق شدند، بلافاصله آقا جان[3] آمد دم درب بیرونی، بنده را صدا زد و گفت، مهمانان را راهنمایی کن که به اندرون بیایند. مهمانان وارد شدند و خدمت آقا رسیدند، پس از مدتی از آقاجان خداحافظی کردند و به طرف شهر ساری حرکت نمودند. در بین راه به پدر من گفتند، چیز عجیبی از آقا دیدیم! ابتدا که داخل حیاط حسینیه شدیم و آن فرش حصیر را دیدیم و آقاجان که گفت بیرون بنشینید، چنین پنداشتيم که این ها همه دکان است. بیرونی، برای مردم است و اندرونی را ـ که بهتر است ـ برای خودش دارد.

در همین اندیشه بودیم که ناگهان آقاجان، ما را به اندرونی فراخواند و دیدیم که اندرون مثل بیرونی است و هیچ امتیازی ندارد و به این ترتیب آقا با این کار خود، ما را متوجه سوءظن و اندیشه باطل خودمان ساخت و پی بردیم که به راستی او از علمای عامل و اهل معنا[4] است.»

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› پس ازطي مراحل مقدماتي به مشهد مقدس عزيمت كرده و در مدرسه ميرزا جعفر به ادامه تحصيل پرداخت و با توجه به هوش سرشاري كه داشت مرحله تكاملي خود در تحصيلات حوزه اي را در حوزه غني قــــم جستجو كرده و رهسپار قم گرديد.تا بتواند با ذكاوت واستعداد زائدالوصف[5] خويش، مراحل و مدارج عالي علوم ديني را درقم كسب نمايد.

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› به مرحله اي از دانش رسيد كه توانست نظر استادان خود را  جلب نمايد تا اينكه مورد تشويق بزرگان قرارگرفته و به تبليغ و وعظ بپردازد. وي همزمان با تحصيل به آموزش فن خطابه پرداخت وموفق شد در عرصه سخنراني نيز سرآمد گردد بطوريكه توانست در محافل و مجالس معظمي كه بزرگان نيز حضور داشتند با اطمينان كامل بر فراز منبر در آمده وسخنراني نمايد.

او عادت داشت كه با حرارت سخن بگويد.سبك سخنراني هاي او عليرغم اينكه محتواي اخلاقي داشت، حماسي و پر شور بود. شايد عده اي اين شيوه را نمي پذيرفتند، لكن او معتقد بود كه با استفاده ازشيوه حماسي مي تواند موفق تر باشد و حقيقتاً چنين بود.

روحيّه حماسي وآزادي خواهي ، ظلم ستيزي و تقيّدات او به مباني اعتقادي باعث شد تا  در سنين جواني با امام خميني (ره) آن فريادگر  بي نظير، در مسجد سلماسي قم آشناتر گردد و به نداي او كه علماء اسلام ، حوزه هاي ديني و آحاد و طبقات را براي نجات اسلام به ياري طلبيده بود؛ لبيك گفته و ميثاقي به عمق باور خويش ببندد.

 

  شيخ عبدالنبي  در ميدان مبارزه

مردم ورامين، ساوه، خمين، كلاله، مينودشت، شاهرود، گرگان، دامغان، علي آباد، رشت، املش، لاهيجان، و... با نام ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› بعنوان خطيبي شجاع و انقلابي كاملا آشنا بوده و هنوز فريادهاي حماسي او در گوش جان ايشان طنين افكن است. و هنوز مردم اين ديار، بيداري خود در ميدان مبارزه و آگاه هاي سياسي و انقلابي خود را مرهون او مي دانند.

در دوران سياه ستم شاهي در يكي از مساجد شهر برفراز منبر رفته و شجاعانه تصوير شاه منحوس را از سينه ديوار پائين  مي كشد و تمثال امام خميني را نصب مي كند. وتعجب همگان را برمي انگيزد.[6]

نطقش توفنده ، پرحرارت و پر قدرت بود، بطوريكه جوانان شيفته كلامش          مي شدند و تحول شگرفي در مخاطب ايجاد مي كرد و مي توانست در نگرش مخاطب تغييرات محسوسي ايجاد نمايد؛ به همين دليل بود كه دائماً تحت تعقيب و مراقبت شديد دستگاه امنيتي، اطلاعاتي ساواك بود و كمتر اتفاق مي افتاد كه بعد از هر منبري توسط دژخيمان پهلوي دستگير نشود.و به همين دليل بارها و بارها ممنوع المنبر گرديد.

 

  ساواك در كمين شيخ عبدالنبي

مرحوم شيخ احمد كافي از وعاظ معروف كشور كه از نفوذ كلام بالايي برخوردار بود. به روستاي شيرنگ از توابع فاضل آباد گرگان، مي رود. شخصي كه متوجه حضور او در شيرنگ شده بود به ديدار ايشان مي رود. سخن از شيخ عبدالنبي به ميان مي آيد و مرحوم كافي، شيخ عبدالنبي را با الفاظ ذيل معرفي كرده و آشنايي با او را چنين اظهار مي دارد :« من با آقاي شيخ عبدالنبي احمدي زندان بوديم، ايشان از مردان احساساتي و آتشين ما هستند و مردي است مبارز و مجاهد و مخالفت مي كند با صهيونيسم؛ و»

آن شخصي كه به ديدار شيخ كافي آمده بود، ظاهراً از جاسوس هاي ساواك بوده و گفت و شنودهاي آن محفل را به ساواك گرگان گزارش مي كند.

ساواك گرگان؛ طي نامه اي به شماره ي 3928/ه، به تاريخ 21/7/1349 با موضوع شيخ احمدكافي خراساني[7]، به كد 316 ساواك كشور، بطور رسمي آن را به ساواك كشور مخابره و ارسال مي نمايد كه آن نامه از ارتباط مرحوم كافي با شيخ عبدالنبي احمدي حكايت داشته است . و اظهارات كافي را مبني بر معرفي شيخ عبدالنبي بي كم و كاست مكاتبه مي نمايد. " من با آقاي شيخ عبدالنبي احمدي زندان بوديم، ايشان از مردان احساساتي و آتشين ما هستند و مردي است مبارز و مجاهد و مخالفت مي كند با صهيونيسم؛ و" [8]

عين سند ساواك كه ازكد2/ ه به كد316 عليه مرحوم كافي و مرحوم شيخ عبدالنبي مكاتبه گرديده است در مركز اسناد انقلاب اسلامي به عنوان سند جاودان به ثبت رسيده است.. [9]

 

.

 

ساواك و دستگيري شيخ مبارز

او همچون دوست همرزم خود‹‹ شهيد اندرزگو ›› از تاكتيك هاي مبارزه استفاده مي كرد؛ بگونه اي كه ساواك را به ستوه در آورده بود.

سالهاي 1342تا 1356 اوج زندگي سياسي و مبارزاتي ‹‹ شيخ عبدالنبي ››  بوده است كه در طي اين مدت، به كرار دستگير و مورد شكنجه هاي ددمنشانه ساواك قرار مي گرفت. وآخرين باري كه دستگير شد در سال 1356بود كه در مسجد شهرستان كلاله به روشنگري نسل جوان مي پرداخت و با بياني غرا، نسبت به امام خميني(ره) ابراز احساسات كرده و گفته بود:               ‹‹ مراد ما و مرجع ما كسي است كه او را تبعيدكرده اند. وآن عالم بزرگ شيعه، روح ما، جان ما، آقاي ما يعني روح الله الموسوي الخميني است.››

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› مردم را به گونه اي آماده ساخته بود كه با شنيدن نام امام ، صلوات مي فرستادند.

عناصر ساواك از انبوه جمعيت و بالا بودن تب احساسات مردم، بخود جرأت ورود به مسجد را نمي دهند، تا اينكه مجلس به انجام مي رسد و ساواك                او ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› را تعقيب كرده و در خارج از شهر ( بين راه شهرستان كلاله و گنبد ) در حاليكه در زير گذر كمين كرده بودند اقدام به دستگيري  او مي نمايند.

خبر دستگيري ‹‹ شيخ ›› به زادگاهش رسيد. جوانان شيفته و پرشور و انقلابي از اطراف و اكناف منطقه، شب هنگام بطور حيرت انگيزي در چند نقطه از شهر جمع شده و با شعارهائي عليه حكومت شاه، خواهان آزادي ‹‹ شيخ عبدالنبي››  شده و فرياد برآوردند:‹‹ امشب تا صبح بيداريم؛ احمدي را                 مي خواهيم.››

راقم اين سطور، بعنوان جواني كه افتخار شاگردي او را داشته ام؛               قطره اي متصل به آن درياي خروشان بوده و از نزديك شاهد آن زلزله مردمي، عليه حكومت شاه بودم. بطوريكه فرياد جوانمردان انقلابي در آن شب، خواب را بر مزدوران ساواك حرام ساخت. وساواك براي خاموش كردن طوفان ايجاد شده، سراسيمه به صفوف معترضين يورش برده و با تير اندازي ودستگيري و... اقدام به متفرق كردن شيفتگان ‹‹ شيخ انقلابي››  نمودند.1

 

 

 

 جـوانان بخـوانند

انسان هاي بزرگ و عارف به مقامي از اخلاص دست مي يابند كه همه افعال خود را براي خدا مخلصانه انجام مي دهند.

عَنْ أَبِي ذَرٍّ الْغِفَارِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله إِنَّ لِكُلِّ حَقٍّ حَقِيقَةً وَمَا بَلَغَ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الْإِخْلَاصِ حَتَّى لَا يُحِبَّ أَنْ يُحْمَدَ عَلَى شَيْءٍ مِنْ عَمَلٍ

هيچ بنده اى به حقيقت اخلاص نمى رسد مگر آنكه دوست نداشته باشد كه مردم او را بر كارهايى كه براى خدا انجام داده ستايش كنند.[10]

  او به شدت از تمجيد گريزان بود و هرگز راضي به تعريف از سوي كسي نبود.

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› در تمامي دوران زندگي اش حتي براي نزديكان خود، هرگز سخني از خدماتش در قبل و بعد از نقلاب بيان نكرد و حتي براي يكبار از موقعيت و نفوذ خود براي منافع شخصي اش بهره نبرد.

وي خاطرات زندان، شكنجه و ... را هرگز مطرح نمي كرد. لكن روزي اوراقي زرين از كتاب زندگي سياسي اش را به عنوان امانت براي  يكي از بستگانش

.

كه از زمره قافله مبارزان بود2 نقل كرده بود: ‹‹ شبي كه مرا در مسير كلاله دستگير كردند، چشمانم را بستند و به سمت زندان گرگان انتقال دادند. در مسير گرگان مرا بداخل جنگل قرق و در آن تاريكي شب ، در ميان انبوهي از درخت كه بسيار وحشتناك بود؛ بردند.  

دادگاه صحرائي ( صوري ) تشكيل دادند. براي آنكه مرا شكنجه روحي كرده و مجبور به اقرار و اعترافم كنند تا منابع ارتباطي و انقلابي را معرفي كنم، پس از شكنجه هاي روحي طاقت فرسا، حكم اعدام مرا صادر كردند و رئيس گروه دستور داد تا چشمانم را بسته و سپس جهت اجراي حكم اعدام، مرا به درختي ببندند. جوخه اعدام تشكيل و تعدادي اسلحه بدست در مقابلم محياي شليك شدند. فرمان آتش صادرگرديد و تير اندازي كردند لكن تيري به من اصابت نمي كرد و من هر لحظه آماده مرگ و شهادت بودم ، و بايد بگويم كه من چند بار شهيد شده و زنده گرديدم . آرزو مي كردم يك تير بيايد و به من اصابت كند و شهيد شوم. زيرا تحمل عمليات رواني ساواك، برايم از مرگم سختـر بود. اما بعد فهميدم كه اقدام مذبوحانه ساواكي ها خود نوعي شكنجه بوده و من توفيق شهادت را پيدا نكردم.››

 

اگر به خود ترس راه بدهي فرزند من نيستي!

براي يكي از اصحاب سر خود نقل كرده بود:‹‹ يك بار ساواكي ها به حياط پدرم حمله ور، و به داخل حياط وارد شدند و باكمال جسارت خطاب به پدرم گفتند: ‹‹ عبدالنبي كجاست ؟ ›› پدرم مرا با آرامش تمام صدا زد: شيخ عبدالنبي بيا ! من آمدم. وبا گارد ويژه اي مواجه شدم. آنها به محض ديدن من ، براي اينكه مرا كاملا تسليم خود كنند، اسلحه هاي خود را كه كُلت بود از زير لباس هاي خود خارج كردند و با اين كار خود مي خواستند من و پدرم را مرعوب ابهت خود كنند.  مرا دستبند زده وچشمانم را بسته وبردند، وقتي كه خواستند از درب حياط خارج شوند يكي از آنان به من خطاب كرده و گفت: با پدرت خداحافظي كن كه شايد ديگر او را نبيني !؟.

در اين وقت بود كه پدرم خطاب به من  در گوشم گفت : پسرم اندكي به خودت ترس راه ندهي ، به خدا توكل كن واگر به خود ترس راه دهي فرزند من نيستي.! [11]

اين جملات پدرم به من سخت روحيّه بخشيد. وپس از آن، ساواكي ها مرا بداخل جيپي انداخته و به زندان ساواك گرگان بردند. بدون اين كه اندكي بترسم. ››

 

شيخ عبدالنبي و سونامي مرگ بر حكومت پهلوي

مردم انقلابي علي آباد كتول به خوبي بياد دارند‹‹ روزي جمعيتي را در شهر علي آباد به راه انداخت . وقتي به چهار راه قصر نزديك پاسگاه ژاندارمري رسيدند، سربازان و درجه داران بصورت كاملا آماده باش و مسلح بسمت شعار دهندگان و راهپيمائي كنندگان آمدند، و براي اينكه جمعيت را متفرق كنند ، اقدام به پرتاب گاز اشك آور نمودند، اما هنوز فرياد مردم بلند بود:                 ‹‹ مرگ بر حكومت پهلوي ››.

فرمانده نظامي با بلندگوي دستي از مردم مي خواست كه متفرق شوند و چنانچه متفرق نشوند از سوي مقامات بالا دستور تير اندازي دارند. در اين لحظه بود كه ‹‹ شيخ عبدالنبي››  بر روي وانت رفته ودر حاليكه اشاره بـــــه سينه اش ميكرد، با فرياد بلند، خطاب به نظاميان كرده وگفت: ‹‹ برادران ارتشي! بياييد تيرهايتان را به سينه من شليك كنيد، بيائيد سرنيزه هايتان را در سينه من فرو ببريد؛ اما با اين مردم همصدا شويد و شما هم بگوئيد، مرگ بر حكومت پهلوي ›› !

 نظاميان، در حاليكه تيرهوائي شليك مي كردند، مرتب مردم را با متفرق كردن، تهديد مي نمودندو خود همزمان با متفرق شدن مردم منفعلانه صحنه را ترك كردند بدون اينكه  خون ريزي صورت بگيرد.[12]

 

پناه انقلابيون متواري و تبعيدي

 ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› در كادر سازي،  ايجاد شبكه وتربيت نيرو در سطح چند استان كشور بسيار بسيار موفق عمل كرده بود. بطوريكه شاگردانش فداكاري غير قابل توصيفي در راستاي اهداف انقلاب از خود نشان مي دادند و حاضر بودند در مسير هدف، همه زندگاني خود را فدا كنند، همين امر باعث

 

شده بــود كساني كه به نوعي وظيفه رهبري انقلابيون را عهده دار بودند، او را ملجاءخود دانسته ودر مواقع اضطرار به او پناه آورند.[13]

آيت الله شهيد مدني از جمله مبارزيني بودند كه در ايام تبعيد در شهرستان گنبد با شيخ عبدالنبي حشر و نشر داشتند.

 

 فريادگر شجاع يا بمب انقلاب

يكي از بزرگان برايم گفت:«شيخ عبدالنبي» بمب انقلاب بود ؛ در سه                 برنامه اي كه در قبل از انقلاب حضور داشتم. شيخ عبدالنبي سخنران آن سه جلسه بود . البته قبل از آن اعلام نمي شد كه سخنران چه شخصيتي است. اما همين كه جمعيت جمع مي شد، شيخ عبدالنبي جهت سخنراني وارد            مي شد و كساني كه انگيزه قوي نداشتند از مجلس فرار مي كردند و              مي گفتند حرف هاي اين شيخ بوي خون مي دهد، واقعاً شيخ عبدالنبي بمب انقلاب بود.[14]

.

تحمل مرارت در راه تكليف

محروميت از امكانات زندگي، بديهي ترين مسئله اي است كه در زندگي اولياء خدا و مبارزان راه حق است كه آنان با معرفت به خداوند و اقتضاي تكليف

الهي آنرا تحمل مي كنند.

يكي از دوستانش[15] نقل كرد: «براي ديدن شيخ در مخفيگاه او به شهرستان ساوه رفتم تا اينكه او را در يكي از روستاهاي ساوه ، تك و تنها بطوري كه از اوليه ترين امكانات زندگي محروم بود، ملاقات كردم. بر اوضاع زندگي او غصه خوردم اما آرامشي در آن مجاهد مشاهده كردم كه زبان از بيان قاصر است. »[16]  

آقا سيد مصطفي دارابي ساروي نقل مي كرد:«ساواك گرگان در تعقيب شيخ عبدالنبي بود و او مدتي در منطقه دارابكلاي ساري مخفي شده بود، روزها به داخل جنگل اطراف دارابكلا پناهنده مي شد و روحانيون انقلابي به ديدنش              مي رفتند و شب ها در خانه اي كه كسي از آن اطلاع نداشت، استراحت            مي كرد و من در آن ايام مأمور تهيه غذاي او بودم و برايش شام و ناهار                 مي بردم. »[17]

.

خاطره اي جالب و خواندني

يكي از همرزمانش نقل مي كرد:« با پيكاني براي آوردن پيام امام خميني از قم به گرگان زمين، به قم رفتيم، پيامها را كه عمدتأ در قم تكثير مي شد از محل خاصي تحويل گرفته و در صندوق عقب ماشين جاسازي كرده و به سمت شمال (گرگان) حركت كرديم، در طي مسير راننده كه خود شمّ پليسي داشت و از شاگردان خاص شيخ نيز محسوب مي شد اظهار داشت: به نظرم ماشيني ما را تعقيب مي كند و شيخ را شناسائي كرده است؛ به يك فرعي رفته و از ترس اينكه مبادا شيخ عبدالنبي را به راحتي مورد شناسايي قرار  داده و دستگير نمايند، با هم مشورت كرديم، تا عبور كامل از پليس راه، شيخ را مخفي كنيم، و او هم پذيرفت. چند كيلو متري كه به پاسگاه پليس راه مانده بود، شيخ را در صندوق عقب جاسازي كرديم، اما درب صندوق بدليل حجيم شدن ظرفيت بسته نمي شد لكن با فشاري كه به درب وارد آورديم، بالاخره درب صندوق بسته شد وشيخ چند كيلومتر قبل و بعد از پاسگاه را در صندوق ماند تا اينكه از پاسگاه نجات يافته و شيخ را مجدداً به داخل ماشين آورديم و در نهايت بسلامتي به علي آباد رسيده و در يك عمليات حساب شده              اعلاميه هاي صادره از سوي حضرت امام را در اقصي نقاط استان توضيح كرديم. [18]

شيخ عبدالنبي  و آشنائي با شعر و شاعران

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› شعر را به خوبي مي شناخت. كساني كه با او اندكي آشنائي دارند، تصديق خواهند كرد كه او بر مضامين و مفاهيم بلند ادبي بويژه اشعار مولانا و حافظ مسلط بود. واشعار فراواني را از اين دو شاعر نامي به حافظه سپرده بود. وبه موقع ، مطابق موضوع مورد بحث، از آن اشعار بهره             مي گرفت.

اشعار را متناسب با موضوع و روحيات مخاطب، گاهي حماسي وگاهي هم تكيه به صوت و بسيار دلنشين مي خواند، اشعار محزون و مثنويات عرفاني را بسيار دوست مي داشت.

او علاوه بر آشنائي با شاعران بنام متقدم، باشاعران معاصر جلوس داشت و شاعران متعهد و مذهبي را تكريم مي كرد وبا آنها مأنوس مي شد و ازجمله شاعران مورد علاقه شيخ ، شاعر معاصر آقاي علي معلم دامغاني بود.

متقابلأ، جناب معلم نيز به او ابراز ارادت مي كرد ومعتقد بود كه ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› هم شعر را به خوبي مي فهمد و هم اين كه بسيار خوب شعر مي خواند.[19]

 

 خاطره اي با آيت الله خامنه اي (حفظه الله)

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› علاقه اي خاص و از روي معرفت به حضرت آيت الله خامنه اي داشت1، بطوريكه بعد از شهادت علامه مطهري در پاسخ به سؤال كساني كه مي پرسيدند، چه كسي جاي خالي شهيدمطهري را مي تواند پر كند؟ مي گفت:  آيت الله خامنه اي؛ در آن روزگاران ( سالهاي اول پيروزي انقلاب ) كه هنوز كسي  آيت الله خامنه اي را با عنوان ‹‹ آيت الله ›› خطاب نمي كرد، شيخ عبدالنبي برفراز منبر مي گفت: با استاد بزرگوارم،            آيت الله خامنه اي، بوسيله قطار همسفر بوديم، من براي او شعر مي خواندم                  ( و بيشتر دوست مي داشت با صوت شعر بخوانم ) ومعظم له تفسير مي كرد. و من اين شعررا براي ايشان خواندم:

.

گفت جبريلا بيـا انــدر پــي ام

گفت رو رو من حريف تـو نـي ام

احمـد ار  بگشـايـدت پر جلـيل

تا ابد  مدهـوش  ماند  جبرئيــل

 

  شيخ عبدالنبي دل نوراني و روشن داشت

آيت الله محي الدين حائري شيرازي ، برايم گفت؛« شيخ عبدالنبي»، چهره اي محزون ؛ اما، دلي نوراني و با نشاط داشت.  

دشمنان انقلاب او را خيلي اذيت كردند، اما او توكلش به خدا زياد بود.

 

  تهديد منافقين

بياد دارم،« با شيخ عبدالنبي» عازم گرگان بوديم، دو تن از منافقين[20] كه سوار بر موتورسيكلت بودند در مسير جنگلده (زادگاه شيخ) در حركت بودند، بطور برنامه ريزي شده به سمت ما آمده و خواستند تا توقف كنيم؛ با توقف ما، به پيش آمده بطور سر سختانه اي ( اهانت ) او را تهديد به نابودي كردند ؛  و شيخ  در كمال مظلوميت، آنها را به رعايت ادب و برگشت به دامن اسلام ناب محمدي(ص) و ملت دعوت كردند. اما آنها با تهديد جدي تري، صحنه را ترك كردند.

 

شيخ عبدالنبي و آشنايي او با قرآن

از خصائص و ويژگي هاي ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› اين بود كه علاوه بر انس با قرآن، به تفكر بر روي آيات مي پرداخت ؛ معاني بلند ، بديع و ژرفي از آيـات الهي را طرح مي كرد. و آنرا به حافظه مي سپرد و با بزرگان و برجستگان و محققان علوم قرآني مباحثه مي كرد. بدون هيچ گونه اغراقي؛ او استنباط عميق و دريافت هاي نويني از آيات قرآن و احاديث داشت.

محور پژوهش هاي قرآني وي ، پيرامون مباني اعتقادي واخلاقي بود. كلام او در زمينه اخلاق از منظر قرآن از عمق خاصي برخوردار بود. گاهي پيرامون يك آيه با محتواي اخلاقي، جلسات متعددي سخن مي گفت، بدون آنكه تكراري و ملال آور باشد. و ما شاهد بوديم كه محفل درس اخلاق او، هر شب از شب گذشته شلوغ تر و پر محتواتر مي شد.[21]

 

 انس با عرفاء

بلاها و گرفتاري هاي در زندگاني ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› تحول شگرف و عظيمي در وي بوجود آورده  و روح او را تشنه انس و محبت ساخته بود، و همين امر باعث شده بود كه او همواره در جستجوي انسانهاي به تكامل رسيده باشد .و همين مؤانست با عرفاي الهي موجب شده بود كه آزمايشات الهــي را لطف خفيه و جليه الهيه بداند. اگرچه روشنفكران را نيز به حضور مي پذيرفت و با آنها مجالست داشت، لكن در مقابل انسان هاي برجسته الهي كه صاحب كرامت و مكاشفات بودند خضوع خاصي داشت و گاهي براي ديدن يك عالم صاحب كمال كه بتواند از محضرش كسب فيض كند و روح  بي قرار خود را آرامش بخشد، از نقطه اي به نقطه ديگر كشور سفر مي كرد.

 

انس با آيت الله العظمي بهاء الديني(ره)

با حضرت آيت الله بهاءالديني كه از عالمان و استادان بزرگ اخلاق و عرفان عملي بود، انسي وافر داشت و نظر آن بزرگوار را به خود جلب كرده بود، كه راقم اين سطور خاطره اي را از رابطه آن دو بزرگوار نقل مي كند.

در سال 1362 به اتفاق تني چند از طلاب و فضلاء گرگان[22] به محضر حضرت آيت الله بهاء الديني” ره” مشرف شديم. يكي از فضلاءكه از شاگردان آن بزرگوار بود ،  ما را معرفي كرد و ضمن معرفي اظهار داشت: ‹‹ آقايان، اهل علي آباد هستند. زادگاه  شيخ عبدالنبي احمدي ›› .

آيت الله بهاء الديني با احترام خاص، نام شيخ را بر زبان آورده و حال ايشان را پرسيدند و فرمودند ايشان ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› آدم فاضلي است؛ اينجا تشريف مي آورند و مباحث خوبي را مطرح مي كنند.

و بالاخره نزديك يك ساعتي كه در محضر آيت الله بهاء الديني بوديم،  ايشان پيرامون مسائـل اخلاقي و اعتقادي برايمان سخن گفت.  در پايان اين ديدار،  يكي از روحانيون همراه[23]، از آيت الله بهاء الديني خواست كه يك نصيـحـت خاص كنند. آيت الله بهاء الديني فرمودند: برويد از وجود آقاي احمدي استفاده كنيد. برويد سلام مرا به او برسانيد و از او استفاده كنيد.[24]

.

ملاقات اهل مكاشفه اي در مازندران

بياد دارم در يك سفري كه به اتفاق‹‹ شيخ عبدالنبي ›› به شهرستان رامسر داشتيم ، به نزديكي شهر بابل كه رسيديم‹‹ شيخ عبدالنبي ›› پيشنهاد داد تا اينكه به ديدن انسان عارفي برويم، من هم اظهار تمايل كردم. هنگام مغرب بود، از آن رو كه نمي خواست  مزاحمت بي موقعي را ايجاد كند، پيشنهاد كرد  تا مقداري نان تهيه كرده و با خود ببريم. متأسفانه هرچه شهر را گشتيم نان پيدا نكرديم.

ساعتي به طول انجاميد تا اينكه مردد شديم، آيا اصلاً به ديدار آن مرد عارف برويم يا نه؟

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› استخاره كرد و استخاره[25] خوب آمد، گفت با توكل بر خدا مي رويم. بالاخره به منزل آن عارف ( كه در يكي از روستاها بود ) رسيده و با استقبال صميمي پيرمردي صاحبدل، نوراني و با محبت، مواجه شديم.

پس از نماز و اندكي نشستن و استفاده از محضر آن عارف بزرگوار، شيخ از ايشان رخصت طلبيدند تا از محضرشان مرخص شويم؛  لكن با ممانعت آن پيرمرد عارف مواجه شديم. اصرار شيخ مؤثر واقع نشد وسر انجام آن  عارف اظهار داشت: ‹‹ لحظه اي كه شما اراده كرديد به ديدنم بيائيد، شام شما را آماده كردم ›› فورأ سفره را پهن كرده و شامي را كه مهيا كرده بود، آورد.  و اضافه كرد همين كه شما تصميم گرفتيد به اينجا بيائيد، آمدن شما را به من گفتند؛ بـه اين نشان كه خودتان را به زحمت انداختيد تا نان تهيه كنيد، به اين طرف و آن طرف رفتيد، اما نان پيدا نكرديد.[26]

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› كه خود فرد وارسته اي بود و از منزل خودي كوچ كرده بود، و به حق، از زمره احرار محسوب مي شد در مقابل انسان هاي وارسته تواضعي در خور تحسين داشت و به آنها ارادت مي ورزيد واز سر تواضع خم  مي شد و دست آنان را مخلصانه مي بوسيد. و معتقد بود نسبت به ادبي كه از خود نشان ميدهد از لطف خاص خداوند بهره مند خواهد شد.

.

تواضع در مرام شيخ

در مرام ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› هيچوقت تكبر مشاهده نگرديد، در سلام كردن به افراد، حتي نسبت به نوجوانان سبقت مي گرفت. گاهي در برابر يك كودك و يا نو جوان بعنوان احترام؛ تمام قد، از جاي بر مي خاست. و به ايشان اظهار محبت مي كرد.

درب خانه اش به روي همه طبقات باز بود، وهركسي كه به خانه اش مراجعه مي كرد در هر مقام و منزلتي كه بود، به استقبالش مي رفت و در موقع خارج شدن از خانه اش تا درب حياط بدرقه اش مي نمود. 

.

گره گشائي از كار مردم

خانه اش ملجأ و پناهگاه فقرا و دردمندان بود. مشكلات مردم رنجش مي داد و در گره گشائي از كار مردم هرگز دريغ نمي ورزيد. عليرغم مشكلات جسمي كه داشت، هنگامي كه احساس تكليف مي كرد، شخصاً بدنبال رفع آن مشكل مي رفت. ومراقب بود كه براي احقاق حقي، حقوق ديگران ضايع نگردد. وآنجا كه احساس مي كرد ممكن است اقدام او موجب تضييع حق ديگران شود براحتي عذر خواهي مي كرد. وآنگاه كه بدنبال رفع گرفتاري افراد گام                 مي نهاد طوري برخورد مي كرد كه فرد گرفتار احساس خجلت و شرمساري نكند و بسياري از مواقع به زحمت مي افتاد ولي هرگز خود را خسته نشان نمي داد و هميشه در چنين مواقعي آيه شريفه ‹‹ والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنـا ›› را مي خواند ومي گفت: ‹‹ تو پناهي يا الله؛تو بپذيـريا الله! ›› و گره گشائي از كار مردم را به منزله مجاهده و عين عبادت تلقي مي كرد.

 

.

سحر خيزي و شب زنده داري

كساني كه با ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› حشر و نشر داشته انــد بر صــدق اين مدعا گواهي مي دهند كه او اهل راز و نياز بود. اگر چه اهل نشست شبانه بود لكن تحت هر شرايطي تلاش مي كرد كه فرصت شب و سحر و راز و نياز را  به ارزاني از كف ندهد.

‹‹ شيخ عبدالنبي ›› در امر شب زنده داري تحت تأثير حالات و عبادات بزرگاني همچون آيت الله خزعلي در زمان مبارزه بود و گاهي اظهار مي كرد: ‹‹ آيت الله خزعلي ›› در بدترين شرايط زندان هم نماز شبش ترك نمي شد.

گاهي اوقات ديده مي شد كه در نيمه شب از شب هاي زمستاني بر روي سكوي خانه نماز شب مي خواند تا مبادا مــزاحم خواب و آرامش ديگــــران شود. وراقم اين سطور،  به اين نكته شهادت مي دهد كه او سحرخيز و شب زنده دار و اهل تهجد خالصانه بود.

 

ترس از قيامت

قال الله تعالي: انّما يَخشَى اللّهَ مِنْ عِبادِه العُلَماءُ . 35/ 28

اين است و جز اين نيست كه از خدا تنها بندگان دانشمند خوف دارند.

و روايت شده كه:

من خاف للّه اخاف للّه منه كلّ شي‏ء و من لم يخف. اللّه اخافه اللّه من كلّ شي‏ء.

هر كس كه از خدا بترسد خدا همه چيز را از او مى‏ترساند، و آن كس كه از خدا نترسد، خدا او را از همه چيز بيمناك مى‏سازد.

باور ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› به قيامت و به ميزان عدل الهي فوق العاده قوي بود؛ به مرتبه اي از خشيت الهي رسيده بود كه در حال مناجات با خدا بسيار مي گريست، بطوري كه ناله هاي او موجب مي شد كه ديگران تحت تأثير جدّي قرار گرفته و همناله او شوند.

بياد دارم ؛ در ايام جواني درحضور تني چنداز شاگردانش با وي به بحث پرداختم، مباحثه ما به مناقشه مبدل و بحث و مشاجره ما بالا گرفت. من از موضع خود عدول نمي كردم و او نيز بر نظريات خود اصرار مي ورزيد. تا اينكه بــه محضرش جسارت كرده و اظهار داشتم: ‹‹ تو خودت مي داني كه حق با من است اما هواي نفست نمي گذارد خودت را در مقابل اين آقايان بشكني وحرف مرا قبول كني. اما حقيقت؛ در روز قيامت بر تو معلوم مي شود.›› با بيان اين كلام ، هم او سكوت كرد و هم من ساكت شدم. دوستان ومريدانش مرا تقبيح كردند و از مشاجره لفظي من اظهار ناخشنودي نمودند، بخصوص ميزباني كه ما را دعوت كرده بود و عشق و علاقه زيادي به شيخ داشت. از من رنجيد و مرا مذمت كرد. كه بايد حق استادي شيخ را رعايت مي كردم.

پاسي از شب گذشته بود مهماني بپايان رسيد و هر يك با تكدر خاطر از هم جدا شده و به خانه هاي خود رفتيم.

.

 حق خود را بر من حلال كن!

ساعت چهارو نيم صبح،  زنگ منزلمان بصدا درآمد، از صداي زنگ درب، درآن ساعت از صبح متعجب شدم و سراسيمه درب حياط را باز كردم و شيخ را پشت درب حياط منزل مشاهده نمودم، بعداز سلام و احوال پرسي او را به داخل خانه تعارف كردم، اما نپذيرفت. واظهار داشت: ‹‹ امشب هرگز نتوانستم بخوابم ويك جملة تو مرا بشدت تـكان داد؛  وقتي گفتي قيامت معلوم                 مي شود؛ به خود لرزيدم، بطوري كه تا همين الان روي مباحث مطرح شده فكر كردم. نتيجه گرفتم حق با تو است. لذا آمده ام عذر خواهي كنم و بگويم حق با تو است. وحقّت را بر من حلال كن. ›› و من به ايشان عرض كردم آنچه را كه من گفتم درسهائي بودكه در حقيقت از خود شما آموخته بودم. و اوكه رضايت را در چهره ي من احساس كرد پس از معانقه، صورتم را بوسيد و خداحافظي كرد و رفت. و من از اين بزرگ منشي ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› درسهائي از اخلاق، تواضع و اعتقاد به قيامت را آموختم.

.

زهد و پارسائي

قال الله تعالي: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ. سوره حديد/23

اين حوادث را بر شما نوشته ايم  تا اندوهگين مشويد بر آنچه فوت شد از شما و شاد مشويد به آنچه عطا كرده خدا به شما و خدا دوست نمى دارد هر متكبر فخر كننده را.

از امتيازات علماي رباني، بي اعتنائي به دنيا است. ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› مس وجودش به اكسير انفاس قدسي فقيه اهل البيت ‹‹ آيت الله كوهستاني ›› جـــلا يافته بود و از تعلق به زخارف دنيوي ، حب مال، حب جاه، و... بكلي آزاد بود. او از ابتداي تحصيل آموخته بود در كسوت مقدس روحانيت بايد نسبت به دنيا ورع داشت. براستي نسبت بدنيا بي اعتنا بود ، هرگز دوست  نمي داشت او را تمجيد كنند.و ورد زبانش اين شعر از حافظ بود:

غلام همت آنم كـه زير چرخ كبـود  

زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

صاحب اين قلم شهادت مي دهد ، چه بسيار افراد متمول و متنفذي ، به او مراجعه مي كردند تا تغييراتي در وضع زندگي زاهدانه اش ايجاد كنند وخانه مسكوني اش را تغيير دهند ولكن او امتناع مي ورزيد و اجازه نمي داد.

ساده پوشي، بي آلايشي و بي تكلفي او،  يكي از عوامل جذب افراد نسبت به او بود .با تجملات و تشريفات به شدت مخالف بود؛ نه از تعريف مردم خشنود مـي گشــت ونه از تكذيب مردم سست مي شد. حقيقتاً او صفات بارزي داشت كه او را  مي توان از احرار و ابرار دانست و واقعاً چنين بود.

.

ايثار و فداكاري

از جمله مقاماتي كه انسان ( تكامل يافته در مكتب اسلام ) به آن دست                 مي يابد، مقام ايثار و فداكاري است. تربيت يافتگان در اين مكتب با خوشي همنوعان خويش خوش هستند، وآنچه را كه خود بيش از هرچيزي دوست مي دارند در راه خدا انفاق مي كنند و با شادي هم مسلكان خود شاد                  مي گردند، ونيز در غم همنوعان خود شريكند.

انصافاً ، كساني كه با ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› آشنايي دارند به درستي اين مدعا گواهي مي دهند كه اين انسان وارسته، عالمي ايثارگر و فداكار بود.

راقم اين سطور گويد : شخص فقيري براي رفع مشكل خاصي به او مراجعه  مي نمايد و‹‹شيخ عبدالنبي›› از طرق مقتضي اقدام مي كند، لكن نتيجه              نمي گيرد و سرانجام احساس تكليف نموده و به فروختن يخچالي كه يكي از بزرگان[27] آنـرا بـه عنوان جهيزيه دختر شيخ به هديه فرستاده بود ،اقدام               مي نمايد و وجه آنرا در اختيار آن فقير گرفتار قرار مي دهد.

.

توجه به فقرا

كثيري از فقراي منطقه را شناسايي كرده بود و و برايشان حساب بانكي باز كرده بود، وجوهات را به حساب آنها واريز مي نمود تا اينكه فقراي آبرومند و مستعـد احساس شرم ننمايند.[28]

غالب اوقات ، وجوه حق السعي (منبر) خود را به افراد نيازمند مي داد. خاطره اي را براي نمونه نقل مي كنم . ‹‹ روزي هنگام مغرب از من خواست تا به آسياب رفته  و مقداري برنج  تهيه نمائيم، دير هنگام به منزلمان آمدم، پدرم پرسيد كجا بوديد ؟ گفتم : با شيخ عبد النبي رفتيم تا مقداري برنج تهيه كنيم . پدرم خيلي تعجب كرد واظهارداشت: به تازگي يك كيسه برنج تهيه كرده بود .! »

من نسبت به موضوع اظهار بي اطلاعي كردم اما وقتي پرس و جو كرديم، معلوم شد كه آنرا بين فقرا توزيع كرده بود.

.

صله ارحام

مكتب اسلام مكتبي است كه براي انسانها، حقوق متقابل قائل است و بر‌ آن تاكيد ورزيده است . از جمله حقوقي كه در گنجينه اسلامي و بيانات معصومين (ع) به آن اصرار شده است ‹‹ صله رحم ›› است.[29] 

و از خصائص بارز و ارزنده ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› توجه به اقوام و به جا آوردن صله رحم بود واز اين بابت در ميان اقوام و آشنايان زبانزد بود.

وي علاوه بر صله رحم با اقوام ، سركشي از خويشاوندان، دوستان و بخصوص كساني كه سر پرستي نداشتند را مورد توجه قرار مي داد و جوياي حالشان مي شد. و اگر متوجه مي شد يكي از اقوام و يا دوستان ويا مستضعفين كسالت دارد تحت هر شرايطي به عيادت او مي رفت و اگر نياز به كمك داشت به يارس اش مي شتافت. و چنانچـه نياز به معالجه درتهران ويا مشهد بود، با توجه به نفوذي كه داشت مساعدت مي كرد، بويژه اگر كسي در تأمين مخارج درمان خود ناتوان بود مساعدت مالي مي كرد..

.

شوخ طبعي  شيخ عبدالنبي  

عليرغم آن همه مصائب و بلايا و نامهرباني چرخ روزگار و فشارهاي روحي كه از شكنجه هاي مرگ زاي ساواك داشت.

اولأ : با مردم طوري برخورد مي كرد كه گويا هرگز مصيبت و بلائي متوجه او نشده ، ويا اصلأ مشكلي ندارد.

ثانيأ : اصلأ عزلت اختيار نمي كرد كه نشانه غم و غصه باشد و باعث شادي مخالفينش باشد.[30]

از اين رو خوش مجلسي و مهمان نوازي او زبانزد عام و خاص بود. بهمين دليل درب خانه اش به روي همه باز باز بود.

هركسي حتي يكبار با او مي نشست، دوست مي داشت كه همواره با او همنشين و همدم و همسخن گردد. هرگز درمرامش تكلف نبود، همنشيني با او غبارخستگي را از قاموس آدمي مي زدود، گاهي مقامات و شاگردانش كه در پست هاي كليدي و حساس استرس زا، در سطح كشورخدمت مي كردند براي تجديد روحيه وتمدد اعصاب، از فرسنگها فاصله به ديدار او مي آمدند.و او بقول خودش كنفرانس دوستي و نشاط را برگزار مي كرد.

در زمان جنگ تحميلي حتي بعضي از فرماندهان براي گرفتن روحيه معنوي به ديدارش مي آمدند.

هركسي با او همنشين مي شد بسيار راحت بود و اگر كوله باري از غم در دل داشت و لحظاتي با او همدم مي شد بعد از دقايقي احسـاس راحتي  مي كرد، او از هر فرصتي براي نشاط مهمان بهره مي جست تا شيريني مهماني در ذائقه مهمان بماند.

بسيار شوخ طبع بود ولكن در بيان شوخي ، هرگز نزاكت را فراموش            نمي كـرد. و جوانان را با طبع مليح و سليم ، و خلق نيكو مجذوب خود           مي كرد.

 .

خاطره اي شيرين

در زمان مسؤليتم در شهرستان خمين ، در ايام محرم الحرام، او را براي سخنراني به خمين دعوت كردم، او در مسجد شهداي خمين سخنراني            مي كرد و من نيز در مسجدي ديگر؛  بياد دارم شبي برروي منبر بودم، و او براي ديدنم به آن مسجد آمده بود، من با حرارت و احساس خاصي پيرامون شخـصيت معنوي وعرفاني آيت الله العظمي آقا سيد محمد تقي خوانساري صحبت مي كردم، او كه صداي مرا از بلند گو مي شنيد، براي اينكه مقتضاي حال گوينده را رعايت نمايد از آمدن به داخل مسجد خود داري كرده و پشت ديوار مسجد، مباحث مرا كه از بلند گو پخش مي شد، گوش مي كرد. تا اينكه سخنراني من به اتمام رسيد، و دوستان هيئت امناي مسجد[31] آمدند وگفتند كه يك حاج آقائي آمده است، مي خواهد شما را ببيند، من متوجه شدم                ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› است، به استقبالش رفته و او را به داخل مسجد آوردم ومردم بر طبق معمول گرداگرد ما حلقه زده بودند، از شيخ پرسيدم؛ ببخشيد ، چرا زودتر تشريف نياورديد، از چه وقتي تشريف آورده ايد؟ بدون اندكي تأمل، و با بيـان مـذاح و شوخي گفت: ‹‹ از زمان آيت الله العظمي آقا سيد محمد تقي خوانساري  تا حالا پشت ديوار مسجد بودم. ››جماعت از سخن او خوششان آمد و يكدست خنديدند و در همان برخورد اول جذب او شدند.

صاحب اين قلم گويد: الحق والانصاف او در جذب كردن افراد، اگر نگوئيم  بي نظير بود؛ بايد بگوئيم كم نظير بود.

 

.

  شيخ عبدالنبي  و امتحانات الهي

قال الله: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ.» (فصلت آیه/30)

آنان که گفتند پروردگار ما الله است و بر این ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر آنها نازل شوند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد.

اين ورق پاره ها حقير تر از آن هستند كه بتوانند، شرح صدر و صبر  ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› را در امتحانات الهي بيان كنند.

شيخ، از روزي كه خود را شناخت، با امام خميني ‹ره› و نهضت امام آشنا شد. وبا افتخار، مرجعيت امام را پذيرفت و خود را مكلف به اطاعت و حمايت و سربازي در ركاب مرجع تقليدش دانست.و همه مرارت ها را بجان خريد و استقامت ورزيد.

از آنجا كه خطيب شهير و توانمندي بود، وظيفه رساندن پيام امام را به اقصي نقاط كشور را پذيرفت.

پا به پاي مجاهدان بزرگ انقلاب همچون، شهيد هاشمي نژاد، سيد علي اندرزگو، رباني شيرازي، رباني املشي، شهيد كامياب،آيت الله العظمي             خامنه اي و... به مبارزه پرداخت.

با شخصيت هاي برجسته اي همچون آيت الله خزعلي، شهيد محلاتي، شهيد سيد كاظم قريشي، و... هم بند و هم سلول رژيم پهلوي بود.

در و ديوار سلولهاي انفرادي زندان قصر، قزل قلعه، گرگان، مشهد، اوين، صداي ضجه هاي او را در زير شكنجه هاي ساواك ثبت وضبط كرده است.

مردم رستمكلاي بهشهر مازندران هنوز از شجاعت ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› ياد  مي كنند، روزي كه عكس شاه را در اوج خفقان و اختناق از سينه ديوار مسجد  پائين كشيد و به جاي آن تمثال امام را نصب كرد . خاطره شيرين و فراموش ناشدني است كه انقلابيون آن ديار از ياد نمي برند.

او بنا بدرخواست مؤمنين ساوه، ازسوي آيت الله مشكيني مأموريت پيدا               مـي كند كه به ساوه عزيمت نمايد ودرآن خطه انقلاب برپا كند، كه هنوز در و ديوار شهر و روستاهاي ساوه ، به شهامت و رشادت ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› شهادت مي دهند.

مرقومه و گواهي حضرت آيت الله العظمي خامنه اي، (در پاسخ مردم ورامين و... ) ورق زريني است كه در كتاب تاريخ زندگي انقلابي او  مي درخشد.

 

 

در اين چند سال اخير كه بنده ، آقاي شيخ عبدالنبي احمدي  را ديده و شناخته ام؛ جز خدمت خالصانه و مجـاهدت و صراحت در مسير انقلاب اسلامي كه منتهي به آزار و تحمل رنج و محروميت نيز شد، از ايشان چيزي نديده ام.

اميد است در اين روزگار نيز وجـود ايشان بتواند منشأ خدمات مجاهدت آميزي براي عالم اسلام و انقلاب اسلامـي باشد0[32]

سيد علي خامنه اي    8/11/58

 

تعظيم و تكريم شخصيت هاي بزرگي همچون شهيد هاشمي نژاد، رباني شيرازي، رباني املشي و دهها و صدها چهره برجسته علمي، فرهنگي و سياسي پيرامون شجاعت، شهامت و وارستگي و... نام ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› را برجريده  نام آوران جاودان، ابرار و احرار ثبت ساخته است.

براستي، هنوز نفير دلخراش ‹ بمب ساعتي›  كه در خانه اش منفجر گرديده   ( و باعث شد كه يكي از مريدانش1 به درجه رفيع شهادت و نيز دوتن از تربيت يافتگانش2 به درجه جانبازي نائل شدند) دركوچه و پس كوچه هاي زادگاهش ‹‹ جنگلده ›› طنين افكن است.

باور كنيد؛ تصوير مظلوميت ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› را كه دژخيمان پهلوي برسر و صورت و پهلويش مشت و لگد مي كوبيدند، از خاطرم محو نمي شود.

در همان سالهاي سخت و خفقان بود كه در كنج زندان شاه محبوس بود و فرزند خردسالش در سانحه تصادف از ناحيه جمجمه بشدت آسيب ديد، وآن شيخ صبور بي درنگ رضايت خود را نسبت به راننده اعلام كرد و اجازه نداد آن جوان حتي  يك شب در حبس بماند.

بعد از انقلاب از سوي سلطنت طلب ها و منافقين و قاچاق فروش ها مورد هجمه ناجوانمردانه قرار گرفت و در آن روزگار همچون همرزمانش، شهيد مظـلوم آيت الله دكتربهشتي، شهيد هاشمي نژاد و آيت الله هاشمي و... ازترورشخصيت(تهمت )  توسط عده اي اوباش و ضد انقلاب  در امان نماند.

فرزند نوجوانش در ناباوري تمام بطور مرموز و نامعلومي سوخت و خاكستر شد  و او را به سوگ نشاند و دهها مصيبت و بلاهاي پي در پي ديگر او را مورد امتحان الهي قرار داد و‹‹ شيخ عبدالنبي ›› در هيچ يك از بلايا، زبان جز به شكر نگشود و در برابر قضا و قدر الهي تسليم محض بود در يك كلام مي توان گفت كه او مصداق اين بيت از شعر است كه :

هر كه در اين بزم مقرب تر است

جـام بـلا بيشترش مـي دهند

 زيرا او با تمام وجود رجعت به معبود را باور داشت و آنچه را كه از سوي  خداوند به او مي رسيد، پذيرا بود . شيخ، از تعلقات مادي آزاد و تسليم قضا وقدر الهي بود و آنچه را كه بر او از ناحيه خداوند مي رسيد بي شك خير            مي پنداشت. واظهار مي كرد آنچه از سوي خدا به انسان مي رسد زيباست وبايد پذيراي آن بود. چنانكه همواره اين دو بيتي از بابا طاهر عريان را زمزمه مي كرد :

يكي درد و يكــي درمــان پسنـدد

يكي وصل و يكي هجـران پسنـــدد

من از درمـــان و درد ووصل وهجران

پسنــدم آنچه را جانــــان پسندد

.

ملاقات با امام زمان (عج)

اوج مصائب تكان دهنده اي كه دوستان ، مريدان و آشنايان ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› از آن اطلاع دارند ، گاهي او را بي قرار كرده و به منظور آرامش روحي به پاي بوسي حضرت علي ابن موسي الرضا (ع) و زيارت مقبره حضرت فاطمه معصومه (س) و نيز ديدار اكابر عرفان مي رفت .

وي كه سخنش در ميان آشنايان از وثوق خاصي برخوردار بود ، ماجراي  ملاقاتش با حضرت وليعصر‹‹عج›› را براي اين بنده نقل كرد و اظهار داشت كه تا زنده هستم راضي به ذكر آن نيستم.

وي مي گفت : بعد از زيارت حرم حضرت معصومه (س) به خواندن نماز و دعا مشغول شدم، مضطر و مضطرب بودم. در آن حال، جمال دل آراي يوسف زهرا، حضرت ولي عصر(عج) آشكار شد و لحظه اي محضرش را درك كرده و  از سخنان گوهربارش فيض برده و آرامش توصيف ناپذيري را در خود احساس  كردم و... قلم اينجا رسيد و سر بشكست.

 

.

لحظه هاي آخر زندگاني

در سالهاي اخير آثار شكنجه هاي روحي و جسمي كه در زمان شاه ديده بود خود را آشكار ساخت . اعصابش ضعيف شده بود ، مرض قند ، مرض قلب ، ناراحتي چشم ، ناراحتي كليه و ... همه و همه او را به سختي آزار مي داد . تحت نظر پزشكان و متخصصان لايق بود . در آخرين باري كه او را ديـدم از وضعيـت جسمي خود راضي نبود ، و احساس خطر مي كرد. تا اينكه به اصرار اقوام براي معالجه روانه تهران شد . فرزندش مي گويد : حالت مرگ نداشت ، وقتي كه داخل بيمارستان شديم ، حالش چندان نگران كننده نبود ،                 لحظه هاي آخر كه بر روي تخت  بيمارستان بستري بود ، مرا صدا زد ، خود را به او رساندم ، به من گفت دستم را محكم بگير و مرا رها نكن . دستانش را در دستانم قرار دادم . حـالش منقلب شده بود ، پزشكان را صدا زدم . در حالي كه رو به قبله اش كرده بودم ، ديدم كه بر لبانش شهادتين جاري بود اما در نا باوري تمام يكبـاره احساس كردم كه گوهر گرانبهائي را از دست دادم و در مورخه  7/4/78 جان به جان آفرين تسليم كرد.

 

 

تشييع جنازه

نام ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› براي مرد وزن ، پير وجوان مردم علي آباد كتول آشنا بود. خبر ارتحال او در منطقه پيچيد. كثيري از علاقمندان او از ورامين، شاهرود ،ساوه ، تهران و با پيراهن سياه درمراسم تشييع جنازه او خانواده داغدارش را همراهي كردند . پيشاپيش جمعيت ، روحانيت منطقه حضور داشتند. جمعيتي كه اورا تشييع مي كردند ، در تاريخ علي آباد بي سابقه بود . پيكر پاكش، از مسجد محمديه تا ميدان ولايت (همان مسيري كه در و ديوارش در زمان قبل از پيروزي انقلاب يادآور خاطرات و شاهد فريادهاي             او بود) بر دوش مؤمنين تشييع، و آيه الله زاده شاهرودي[33]، بر پيكرش نماز گذارد و در غم و اندوه و اشك دوستداران و خانواده سوگوارش ، پيكر مطهر آن شيخ عارف و وارسته و آزاده ، ظهر روز چهار شنبه 9/4/78 در جوار شهيدان گلگون كفن انقلاب (كه اكثرا شاگردان او محسوب مي شدند) در قطعه گلزار شهداي امامزاده اسماعيل ساور كلاته علي آباد كتول سر بر بالين خاك نهاد و در آرامگاه ابدي اش ، هم آغوش خاك گشت .

 

 

وصيت نامه

شيخ وارسته ورهيده از قيودات دنيوي در وصيت نامه خود به فرزندانش اين بود كه برايش مجلس نگيرند وكسي پارچه تسليت ننويسد. وهزينه هاي آنرا به فقـرا و مستمندان بدهند. فرزندان او وصيتش را عمل كردند. ولكـن مريـدانش كه خود را مرهون ومديون او مي دانستند ، علاوه بر عمل به وصيت او؛ روز سوم ارتحالش، درمسجد جامع علـي آباد كتول مجلس معظمي را گرفتند و يكي از همسنگرانش به سجاياي اخلاقي آن يار سفر كرده پرداخت.

 

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

ثبت است برجريـده عالـــم  دوام  مـا

 

 

 

 

 

 

 

همرزمان شيخ عبدالنبي در زمان طاغوت

همرزمان شيخ عبدالنبي در زمان طاغوت، كه با برخي از آنان در زندان به سر برده و با بعضي ديگر بطور مخفي همراهي نموده است. و برخي ديگر را نيز در ايام تبعيد مورد حمايت و عنايت قرار داده است.

1-    شهيد دكتر سيد عبدالكريم هاشمي نژاد

2-    شهيد دكتر سيد رضا كامياب

3-    آيت الله شهيد مدني

4-    شهيدسيد كاظم قريشي خميني(هم بند)

5-    شهيد آيت الله فضل الله محلاتي(هم بند)

6-     شهيد آيت الله رباني شيرازي

7-    شهيد آيت الله رباني املشي

8-    آيت الله خزعلي(هم بند)

9-    حجت الاسلام هادي غفاري

10-  آيت الله رضواني(نصب كننده پرچم بر مناره گلدسته هاي حرم حضرت معصومه(س) در زمان طاغوت به نشانه مبارزه با شاه مخلوع)  

11-     حجت الاسلام موحدي ساوجي

12-     آيت الله واعظ طبسي

13-     آيت الله فرزانه

14-     آيت الله هادي روحاني

15-     پرفسور موسي الرضا خسروي كتولي

16-     حاج آقا محمد علي معلي (هم بند)

17-     و...

ياران و شاگردان برجسته  شيخ عبدالنبي(ره)

1-  فتح الله نوري،كه در آستانه مبارزه با رژيم شاه دستگير و به زندان رفت و پس از پيروزي انقلاب در مديريت هاي شوراي جهاد سازندگي، فرماندارتنكابن و آمل و نيز در پست هاي فرهنگي و سياسي استان هاي مازندران، سمنان ، گلستان و....انجام وظيفه نمود.

2-  نادعلي ارشادي؛ كه در آستانه مبارزه با رژيم شاه دستگير و به زندان رفت و پس از پيروزي انقلاب بعنوان فرمانده سپاه علي آباد انجام وظيفه نمود و في الحال در مشاغل آزاد فعاليت دارد.

3-  روح الله زنگانه، كه در آستانه مبارزه با رژيم شاه دستگير و به زندان رفت و پس از پيروزي انقلاب به عنوان شوراي فرماندهي كميته انقلاب اسلامي انجام وظيفه نموده و في الحال در مشاغل آزاد فعاليت دارد.

4-    عباسعلي زنگانه فرزند سعدالله درحين ماموريت مبارزه با رژيم پهلوي به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

5-  دكتر الياس نادران؛ درحين ماموريت مبارزه با رژيم پهلوي به درجه مقدس جانبازي نائل آمده و پس از پيروزي انقلاب اسلامي مدت مديدي در كسوت استادي دانشگاه تهران و در دوره هفتم و هشتم به عنوان نماينده مردم محترم تهران در مجلس شوراي اسلامي مشغول انجام وظيفه  مي باشد.

6-  قاسمعلي احمدي،كه در آستانه مبارزه با رژيم شاه دستگير و به زندان رفت و اكنون در پست معاونت جهاد شهرستان علي آباد كتول مشغول فعاليت است.

7-  دكترمحمدرضا معززي، كه درحين ماموريت مبارزه با رژيم پهلوي به درجه مقدس جانبازي نائل آمده و پس از پيروزي انقلاب اسلامي جذب سپاه شده و سپس در رشته هنر سينما به تحصيلات دانشگاهي پرداخت و درسانحه هواپيمائي به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

8-  دكتر محمدصادق صادقي كه در ايام مبازره از مريدان شيخ بوده و در ايام دانشجوئي ارتباط داشته و پس از انقلاب ونيز فراغت از تحصيل؛ در مديريت بهداري و دانشگاه آزاد اسلامي علي آباد كتول مشغول و سپس بعنوان نماينده مردم محترم علي آباد منتخب و در سانحه دلخراش هواپيمائي در ماموريت به گرگان جهت افتتاح فرودگاه گرگان همراه ديگرنمايندگان استان گلستان به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

10- علي اكبرزنگانه،كه در آستانه مبارزه با رژيم شاه دستگير و به زندان رفت وپس از پيروزي درسپاه به فعاليت پرداخته و في الحال نيز ادامه دارد.

11- حجه الاسلام والمسلمين علي اكبرنصرتي ازسفيران تبليغي در ايام مبارزه با رژيم پهلوي از سوي شيخ عبدالنبي بوده كه پس از پيروزي انقلاب در سمت هاي كليدي انجام وظيفه نموده و في الحال به امامت جمعه يكي  شهرهاي استان گلستان مشغول انجام وظيفه مي باشد.

12- حجه الاسلام والمسلمين محمودترابي؛ دانش آموخته سياسي شيخ عبدالنبي كه في الحال در سمت امامت جمعه يكي از شهرستانهاي استان سمنان انجام وظيفه مي كند

13-حجه الاسلام والمسلمين غلام قندهاري كه سفيري جوان و پرنشاط بود و در جهت رساندن پيك انقلاب به مناطق مختلف تحت ماموريت نقش ايفا مي كرد.

از ديگرطبقات و نيز ياران «شيخ عبدالنبي» كه درشبكه مبارزاتي،  مناطق گرگان زمين و شاهرود نقش فعالي داشته اند؛ مي توان به افراد ذيل الذكر اشاره كرد.

1-    محمد حسين كوهساري (نوده)

2-    علي محمد زنگانه(عليجان)

3-    مرحوم حاج عليجان زنگانه

4-    مرحوم محمد علي كريمي

5-    شهيد حسن زنگانه (حاج غلام)

6-     شهيد علي خسروي(يدالله)

7-    شهيد علي صادقي

8-    شهيد اسدالله اصغري

9-    شهيد اسدالله تخم افشان

10-  شهيد يعقوب زنگانه

11-  روح الله زنگانه(معروف به روح الله شوري)

12-  جعفر مزيدي (خاركلاته)

13-  علي اصغر زنگانه

14-  محمدرضا احمدي

15-  عباسعلي مزجي رامياني

16-حسين باي رامياني

17-  اصغر باي رامياني

18-  سيد تقي سيدي

19-  نعمت الله احمدي

20-  محمدعلي اشرفي

21-  حميد خاري

22-   براتعلي نوري

23-  امرالله طهماسبي

24-  حجه الاسلام والمسلمين مرحوم عليرضا يازرلو رامياني(ره)

25-  حجه الاسلام والمسلمين علي سليماني شاهرودي(ره)

26-حجه الاسلام والمسلمين محمدعلي رجبي ساروي

27-  حجه الاسلام والمسلمين  محمـد نادري شاهرودي

28-  حجه الاسلام والمسلمين رضا بسطامي شاهرودي

29-  حجه الاسلام والمسلمين رضا نظري شاهرودي

30-  حجه الاسلام والمسلمين دكتر تقي گيلك

31-  حجه الاسلام والمسلمين عيسـي زنگانه

32-  حجه الاسلام والمسلمين حسين قرقي

33-  حجه الاسلام والمسلمين جهانشاهي

34-  حجه الاسلام والمسلمين علي بيگي

35-  حجه الاسلام والمسلمين گرگاني

36-      حجت الاسلام سيد محمد علي حسيني

37-      محمد جواد صاحبي دامغاني

38-      حجت الاسلام والمسلمسن علي بيگي شاهرودي

39-  عباس قنبري زاغمرزي

40-  ذبيح الله نعمتي مزرعه

41-  غلام گوكلاني مزرعه

42-  منوچهر نظري شاهرودي

43-  اكبر مقدسي شاهرودي

44-  حسين شكي خاركـلاته

45-  ربيع الله مزيدي خاركلاته

46-حاج عابديني

47-  حاج غلام علي احمدي(پدر مؤلف)

البته افراد ديگري در شبكه مبارزاتي شيخ عبدالنبي حضوري فعال داشته اند كه ممكن است از نظر اين قلم مخفي مانده باشند كه پيشاپيش عذرخواهي مي شود.

دلسروده اي از در سوگ شيخ

هر چـه مي گريم براي تو كـم است

جـان ياران تـوغـرق ماتـم اسـت

تو كـه  بودي، بـوده اي عبدالنبـي

عــارف  آسـوده اي ، عبدالنـبي

بـوده اي شفــاف تــر  از آئينــه

بــوده اي ، يـار عـزيـز  خامـنـه

توكه بودي، يك  خطيب پرخـروش

شاعري درد آشنا ،  پرجنب و جوش

توكه بـودي،  عـارفي از خود  رهـا

زاهــدي، آئيـنه  لـطـف خـــدا

دائمــأ بـر لـب تبسـم  داشتــي

روز و شب  با حق تكلم  داشتــي

جان توپاكيـــزه از ريب و ريـــا

خــار  بودي  در  دو چشم  اشقيـا

اي  خطيـب پـر تـوان  انقـــلاب

اي  تـو شمشـير  و  زبـان انقـلاب

شهر سـاوه   شاهد  فريـاد  توست

در ورامين گوشه  گوشه ياد توست

در تـوهـرگـز روح آسـايش نبـود

انــدكي در ذات تو خواهش نبـود

ساليـانـي چنـد درزنـدان شــاه

حبس بـودي حبس بي جرم  و گناه

بانـگ تـو بـر ضــد استبداد  بود

هـر چـه بود، حلقوم  تو فرياد بـود

بـا خميني روح تو پيـونـد داشـت

چون خميني گفته هايت پند داشت

چونكـه  بودي تابـع حكـم  ولــي

دوست بـودي دوست با ”سيد علي”

شيخنـا!  ما درعـزايـت سوختيـم

همچـو  شمعي از  برايت  سوختيم

تو  نمردي، شيخ  جاويـدان  توئـي

در كـويـر ستان مـا ،بـاران تـوئي

 

دائمـآ در گـوش ما فـريـاد توست

ثبـت، در  لـوح دل ما  نام  تـوست

خواب ديـدم. در سـراي واپسيـن

شد شفيـع تو اميرالمــؤمنين(ع)

 



1- برقله پارسايي. زندگينامه آيت الله كوهستاني.

[2] - روستايي از توابع شهرستان بهشهر در استان مازندران.

[3] - آيت الله كوهستاني، در ميان مردم به آقاجان اشتهار داشتند.

[4] - كرامات عديده اي را از آقاجان كوهستاني نقل كرده اند.

[5] - هوش و استعداد او زبانزد همگان است.

[6] - اين اتفاق در بسياري از شهرستانها و مساجدي كه براي تبليغ دعوت مي شد، افتاده است. و اصلاً، يكي از شروط قبول دعوت براي سخنراني، پائين آوردن تصوير شاه ملعون بود.و بسيار افرادي كه از او دعوت كرده بودند اين نكته را نقل مي كردند.

[7] - از وعاظ صاحب نام، در زمان قبل از انقلاب بودند كه بطور مرموزانه در يك سانحه تصادف به رحمت ايزدي پيوست.

[8] - به نقل از مجموعه اسناد ساواك صفحه 279

[9] - پيشين، صفحه 280

1- نگارنده به اتفاق تني چند از دوستان ، آن شب تاريخي را تا ساعاتي از شب براي فرار از دست دژخيمان و مسير ناوگان ارتش و ساواك در زير پُل (جوي آب) سپري نموديم.

[10] -مستدرك الوسائل ج 1 ص 101

2 – قاسمعلي احمدي عمو زاده شيخ عبدالنبي و از افراد سياسي ومبارز بود كه بدليل تهيه و تكثير اعلاميه هاي امام خميني در سالهاي 54-55 بدست مزدوران ساواك دستگير و در سلول انفرادي ساواك گرگان زنداني گرديد، بطوري كه ماه ها از سرنوشت او نيز خبري در دست نبود و در نهايت خانواده او توسط يكي از سربازان زندان ساواك از موقعيت او مطلع شدند. و پس از آزادي از زندان نيز ممنوع الاستخدام در ادارات دولتي گرديد كه با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي در ارگان مقدس جهاد سازندگي مشغول خدمت گرديد.

 

[11] - قَالَ الْبَاقِرُ عليه السلام: مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ لَا يُغْلَبُ وَمَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ لَا يُهْزَمُ.

 كسى كه بر خدا توكّل كند مغلوب نمى شود و كسى كه به خدا پناهنده شود شكست نمى خورد . بحارالانوار، ج68، ص 151

 

 

[12] -بعد از پيروزي انقلاب معلوم شد ، يكي از افراد با نفوذ در گروه نظاميان، به امام خميني علاقمند بوده و به نظاميان اجازه تير اندازي را نمي داده است.

[13] -از جمله آن بزرگواران مي توان به حضرات حجج اسلام و المسلمين، رباني شيرازي، رباني املشي، هاشمي نژاد، شيخ علي اكبر رضواني، اندرزگو، كامياب وشهيد مدني و... اشاره كرد.

 

[14] - به نقل از حجت الاسلاموالمسلمين محمدي گلپايگاني.

[15] - آقاي شاهچراغي دامغاني.

[16] - شيخ عبدالنبي در سالهاي 55-56 از سوي آيت الله مشكيني مأموريت پيدا كردند تا به شهرستان ساوه رفته و به تبليغ عليه رژيم شاه بپردازد.

[17] -سيد مصطفي برادر آيت الله شفيعي دارابكلايي از علما و مبارزين بود كه در واقع شيخ عبدالنبي به تدبير ايشان در دارابكلا مخفي شده بود.

[18] - كساني كه شيخ عبدالنبي را ديده بودند، مي دانند كه او داراي اندامي تنومند و درشت بود با اين تذكر، استقامت او در صندوق ماشين، همراه با تهديد ساواك، مجاهده في سبيل الله است. كه از مردان بزرگ و جانفداي اهداف عالي اسلام ساخته است. رضوان خدا بر مجاهدان في سبيل الله.

[19] - ايشان گاهي دلسروده هايي داشت كه از سر تواضع به اين حقير مي داد تا آنرا تصحيح كنم، و برغم ذوقي كه داشتند هرگز مدعي شاعري نشدند. ولي ما را تشويق مي كردند.

1 –رهبر معظم انقلاب اسلامي ‹‹مد ظله العالي››

[20] - يكي از آنها شيخ محمد مزيدي بود، كه بعدها به جرم سركرده منافقين در منطقه و به جرم مرتد و مفسد في الارض، اعدام گرديد.

[21] - به شهادت راقم، حضرت آيت الله مكارم مي فرمودند، ايشان درك عميقي و درستي از معارف داشتند.

[22] - حجج اسلام فرحزاد، ميرحيدري و عباسي آلوكلايي.

[23] - حجت الاسلام عباسي آلويي.

[24] -تكرار ‹‹ از او استفاده كنيد ›› كلام تأ كيدي آيت الله بهاء الديني است و ما به رسم امانت كلام معظم له را عيناً آورده ايم.

[25] - به استخاره اعتقاد عملي داشت.

[26] -هيچيك از ما قضيه گرفتن نان را براي آن عارف نقل نكرده بوديم. و در آن لحظه بود كه واقعا به مقام كشف و شهود آن عارف مازندراني پي برديم. و فهميديم كه ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› با چه انسانهاي وارسته و عارفي انس و الفت دارد . مرحوم حاج آقا فخر تهراني از زمره چنين افرادي بود كه شيخ با او انس داشت و بـه او بشدت عشق مي ورزيد و متقابلاً ( به شهادت راقم)  حاج آقا فخرتهراني نيز به  ‹‹ شيخ عبدالنبي ›› احترام فوق العاده اي قائل بود.

 

[27] -فرزند آيت الله رباني شيرازي.

[28] - اين راز بعد از مرگ او آشكار گشت.

[29] -توجه به خويشاوندان را صله رحم گويند و اين صفت مومنين است. توجه به اقوام و خويشاوندان عمر انسان را طولاني،جسم و جان انسان را آرامش مي بخشد. وعلم روانشناسي نيز آنرا مورد آزمايش قرار داده و بر آن توصيه نموده است.

2- بدليل عدم رضايت او از بيان اسامي افراد ولو بصورت اشاره و نيز كثرت تعداد، از بردن اسامي آنها خودداري مي كنيم.

 

[30] - در زمان شاه ملعون تني چند از افراد غافل و يا مغرض، (( از اهالي زادگاهش ))  در نامه اي به شاه، با اعلام قربان و صدقه رفتن؛ از حضور شاه خواستار دربند كشيدن شيخ شده بودند. و او را ضد شاه مي دانستند و از همان روزگار با انقلاب سر عناد داشتنه و از شيخ نيز تبري مي جستند و با كمال بي شرمي او را مورد تهديد           واذيت هاي روحي قرار مي دادند.

[31] -مسجد وليعصر (عج)شهرستان خمين.

[32] -اين متن؛ دستنوشته اي است كه در پاسخ به نامه تعدادي از رجال سياسي ورامين نگاشته شده است. كه در پشت جلد آمده و به ثبت تاريخ در آمده است.

1- شهيد عباس زنگانه؛ فرزند سعدالله

1- دكتر الياس نادران نمايده دوره ششم مردم محترم تهران و دكتر محمد رضا معززي كه بعدها در سانحه سقوط هواپيماي جمهوري اسلامي(در أسمان كشور تركمنستان) به همراه همسر و فرزندانش به درجه رفيع شهادت رسيد.

[33] -امام جمعه سابق علي آباد كتول.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |