-    چه چيز لايق جستجوست، جز آنچه كه پايان ندارد، تمام نمي‌شود و هر چه بيابيم باز هم كم است جز‌ آن حضوري كه از جنس خداست و نهايت ندارد.

-    - اي انسان! خود را ياد بياور، كه «خوديادآوري» هم جز با «خدايادآوري» امكان ندارد، يعني در منطق قرآن اين دو از يكديگر جدانيست، خدا را در ياد داشتن، خود را در يادداشتن نيز هست. اميرالمؤمنين (ع) مي‌فرمايد: «عجبت لمن ينشد ضالتّه و قداضلّ نفسه فلايطلبها».[1] «من تعجب مي‌كنم از مردمي كه وقتي چيزي را گم مي‌كنند دستپاچه دنبال گم شده‌شان هستند، چطور اينها خودشان را گم كرده‌اند ولي دنبال اين نيستند كه خودشان را پيدا كنند؟! كه اگر خودشان را گم كرده باشند از كه مي‌خواهند سراغ بگيرند؟ چرا بدنبال پيدا كردن خودشان نيستند؟!

 

در زمين ديگران خانه مكن

كيست بيگانه، تن خاكي تو

تاتوتن را چرب و شيرين مي‌دهي

گر ميان مشك، تن را جا شود

مشك را بر تن مزن بر جان بمال

كار خود كن كار بيگانه مكن

كز براي اوست غمناكي تو

گوهر جان را نيابي فربهي

وقت مردن گند آن پيدا شود

مشك وجه بود نام پاك ذوالجلال

 

-    خدا رحمت كند كسي را كه بداند از كجا آمد، و در كجاست و به كجا ميرود.(مبدأ شناسي – مقصدشناسي – راه‌شناسي).

-         نيچه مي‌گويد: هر كس در زندگي چرايي داشته باشد، با هر چگونگي‌اش خواهدساخت.

-    از آنجا كه نقطه آغاز در دايره سير و سلوك انساني همان نقطه پايان مي‌باشد، و غايات عين بدايات است، «كما بدأكم تعودون» (اعراف/29)، بنابراين مي‌توان گفت: مبدأ همان مقصد است.

-    در بينش اسلامي، به جاي اثبات مبدأ هستي و آفرينش، به صفات و خصوصيات اين مبدأ مي‌پردازد، چون هر كس با هر اعتقادي ناچار است كه اين جهان را از جايي آغاز كند اين آغاز، اين خصوصيات را داراست: «قل هو ا... احد» يگانه است. هيچ‌گونه تركيبي نمي‌تواند داشته باشد. مبدأ هستي اجزا و روابطي ندارد، چون مركب ، مبدأ نيست. در نتيجه «الله الصّمد» مبدأ هستي بي‌نياز است، هيچ‌گونه وابستگي ندارد. از تو به تو نزديكتر است. خودآگاهي و خودخواهي تو، از اوست. او تو را به خودت آشنا كرده و پيوند زده‌است: «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»(ق/16) ،«انّ الله يحول بين المرء و قلبه» (انفال/24).

-    شناخت خود، متضمن شناخت خداست. (من عرف نفسه فقد عرف ربه) و شناخت خود ميسر نيست جز از طريق شناخت ابعاد مختلف جسماني و ويژگيهاي فراوان روحي و رواني و جاني.

-    «انسان با شناخت خود، خدا را خواهدشناخت. يعني وقتي خودت را دريافتي،‌ خدا را در خواهي يافت. وقتي خودت را با تمام ويژگيها و صفات و ابعاد و خصلتها بازيافتي، آنگاه مي‌‌تواني خدا را نيز بازيابي. اول خودت و سپس خداوند . ابتدا بايد به خودت برسي، پس از آن به خدا دست خواهي يافت. بنابراين انتهاي خودت، ابتدايي خدايي خودت است. هر وقت از خودت عبور كردي، بخدا نزديك مي‌شوي، وقتي از خودت گذشتي، بخدا مي‌رسي. آنگاه خدايي مي‌شوي، تمام وجودت و تمام ذرات وجودت خدايي خواهدشد.»

-    قرآن مي‌فرمايد: «نحن اقرب اليه منكم» (واقعه /85)، ما از خود شما به شما نزديكتريم نه فقط [آگاهي ما به شما از آگاهي شما به ] خودتان بيشتر است، بلكه ذات ما از شما به شما نزديكتر است. و اين تعبير قرآن عجيب است. هر كس مي‌گويد خودم از هر چيزي به خودم نزديكترم ولي قرآن مي‌گويد: خدا به هر چيزي از خود آن چيز نزديكتر است، چون خدا نسبت به هر چيزي از خودش «خودتر» است.

-    قرآن كه مي‌گويد: انسان به خدا بايد تعلق خاطرداشته باشد چون خدا را كمال و نهايت سير انسان مي‌داند و سير انسان را بسوي خدا ميداند. پس توجه انسان بخدا، توجه او به نهايت كمال خودش است. مثل توجه آن دانه است به نهايت كمال خودش. رفتن انسان بسوي خدا، رفتن انسان بسوي «خود» است، رفتن انسان از «خود» ناقص‌تر» به «خود» كامل است. پس اشتباه كرده‌است آن كسي كه خدا را هم با اشياأ ديگر مقايسه كرده و خيال كرده است كه وقتي انسان بخدا توجه كرد، ارزشهاي خود را فراموش مكيند و از حركت مي‌ايستد.»

-    خدا به انسان آنچنان نزديك است كه آگاهي انسان به خدا يمن‌آگاهي او به خودش است و انسان وقتي مي‌تواند به خودش آگاه باشد كه به خدا آگاه باشد و محال است كسي «خودآگاه» باشد ولي «خدا آگاه» نباشد. قرآن مي‌فرمايد:ولاتكونوا كالذين لسنوالله فانسهم» هر كس خدا را فراموش كند، خودش را فراموش كرده‌است.

-         خدا فراموشي قرن 21 باعث خود فراموشي شده‌است.

-    انسان آنوقت خودش را باز‌مي‌يابد كه خداي خودش را بازيافته است. اگر انسان خدايش را فراموش كرد، خودش را فراموش كرده‌است. قرآن در جهت عكس اگزسيتانسياليزم مي‌گويد: آنها مي‌گويند انسان اگر توجهش به خدا (معطوف) شود،‌ «خداآگاه» مي‌شود و «ناخودآگاه» ، قرآن مي‌فرمايد: انسان فقط آنوقت مي‌تواند«خودآگاه» شود كه «خداآگاه» شود و اين از آن عاليترين و دقيقترين مطالب انساني سرواني قرآن است كه واقعاً حيرت آمد است.» [2]

-    امام صادق(ع) در حديثي كه در تحف العقول و بسيار مفصل است و جمله‌هاي بسيار حكيمانه‌اي در آن هست مي‌فرمايد: انك قدجعلت طبيب نفسك[و عرفت ايه الصحّه] و يبين لك الدّآءُ و دللت علي الدّآء]

-    اي انسان! تو طبيبخويشتن قرار داده شده‌اي [و نشانه سلامت به تو شناسانده شده‌است] و دردها براي تو بيان شده‌است، و به دواهاي آن دردها هم رهنمايي شده‌اي.

-    گاندي گفته است:« من از مطالعه «ايانيشادها» يعني قديمترين كتابهاي مذهبي و عرفاني هند، سه دستور فرا گرفتم و آنها دستورالعمل من در زندگي شد. يكي اينكه جهان فقط يك شناسايي وجود دارد و آن شناسايي «خود» است. دوم اينكه هر كس خود را شناخت خدا را شناخته است و جهان را.» [3]

-         حضرت علي (ع) فرمود: «من جهل قدره جهل كل قدر: كسيكه خود را نشناخت، چگونه غير را مي‌شناسد.

در سوره انعام آمده‌است:«قل اني امرت ان اكون اول من السلم» يعني در هر حالتي شما مأمور خودتان هستيد.

«گر به خودآيي، به خدايي مي‌رسي» جمله معروفي از «سقراط» حكيم يوناني در تاريخ ثبت است در گفته است: «خودت را بشناس».

-    معرفت به قدر انسان،‌معرفت به خدا، به غيب، به يوم الاخر و به وحي را به دنبال مي‌آورد كه: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»[4] و ايمان به انسان و ارزش‌هاي او، ايمان به خدا و غيب و يوم الاخر و وحي را بارور مي‌سازد.

ايمان به خود، ايمان به تمام خوبيها است. انساني كه خود را باور مي‌كند، اين‌ها را مي‌خواهد نه آنكه بداند.

- اگر تو نقش خودت را بشناسي، شغل خودت را مي‌يابي و ديگر وسوسه‌هاي فردي و گروهي گمراهت نمي‌كند. مخصوصاً اگر با توجه به اهداف و مباني و روش بيناتي همراه باشي، ممهور آسمان ريسمان‌ها نمي‌شوي و حرف‌هاي بزرگ تو خالي برايت بي‌معنا مي‌شود. [5]

 

«خودباوري بر اساس خداباوري»

 

«براساس تجربه و آزمايش‌هاي علمي و آموزه‌هاي ديني مهمترين مانع پيشرفت انسان، باورهاي منفي است.

شما براي رشد و كمال و موفقيت هيچ مانعي نداريد مگر باورهاي محدود كننده كه محيط و ديگران به شما تلقين كرده‌اند.

راز اصلي موفقيت شما در باور است، باور كنيد كه شما شخصيت موفقي هستيد، باور كنيد كه با حمايت خداي مهربان مي‌توانيد همة قله‌هاي معنوي و مادي زندگي را فتح كنيد و به مدارج علمي مورد نظر دست يابيد.» [6]

تو براي پرواز در آسمان كاميابي همه امكانات را در وجود خودداري. هستي در وجود تو خلاصه شده‌است.

پروفسوروين داير مي‌گويد: «شما اين توانايي را داريد كه موقعيت خود را به ميل و سليقه خود «انتخاب» كنيد، تنها كافي است كه آرزو‌هاي خود را به طور دقيق بشناسد و اين حقيقت را بپذيريد كه شما همان خواهيد شد كه مي‌انديشيد.» مي‌انديشيد.» [7]

جان استوارت ميل مي‌گويد: «انرژي كسيكه به چيزي معتقد است (آن را باور دارد) برابر است با انرژي 99 نفر كه فقط به آن علاقمند هستند.» [8]

امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «هيچ جسمي در انجام آن چه قصد و اراده بر آن قوي باشد ناتوان نيست.» [9]

در واقع زندگي انسان، تجسم و تجلي باورها و تصورات اوست، به همين دليل پيشوايان ديني، ما را از باورها و افكار منفي برحذر داشته‌اند، زيرا تصورات منفي، اعتماد به نفس را ضعيف ميكند در نتيجه استعدادها نابود مي‌شوند.

كسيكه فاقد اعتماد به نفس است نه تنها از «خودشكوفايي» باز مي‌‌داند، بلكه به هيچ موفقيتي در رندگي‌ دست پيدا نخواهدكرد.


 

-         در قرآن و در متون اسلامي ما به منطقي بر مي‌خوريم كه اگر وارد نباشيم شايد خيال كنيم تناقصي در كار است. مثلاً در قرآن وقتي سخن از نفس انسان يعني خود انسان به ميان مي‌آيد، گاهي به اين صورت به ميان مي‌آيد:

-         با هواهاي نفس بايد مبارزه كرد، با نفس بايد مجاهده كرد، نفس، اماره بالسوء است، «اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنه هي المأوي »(نازعات/40و 41)، هر كس كه از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوي نفس را از هوس پرستي بگيرد، مأوي و جايگاه او بهشت است.«فاما من طغي وآثر الحيوه الدنيا فان الجحيم هي المأوي».(نازعات/37تا 39) .«افرأيت من اتخذ الهه هواه» (جاثيه/23) آيا ديدي آن كسي را كه هواي نفس خودش را معبود خويش قرار داده‌است؟

پس طبق اين آيات آن چيزي كه در قرآن به نام «نفس» و «خود» از او اسم برده شده، چيزي است كه انسان بايد با چشم بدبيني نگاه كند و نگذارد او مسلط شود و او را هميشه مطيع و زبون نگاه دارد.

در مقابل به آيات ديگري بر مي‌خوريم كه از نفس – (خود) تجليل مي‌شود:«ولاتكونوا كالذين لنسواالله فانهم انفسهم.» (حشر/19) از آن گروه مباشيد كه خداي خود را فراموش كردند، خدا هم خودشان را، نفسشان را از آنها فراموشاند.

خوب اگر اين نفس همان نفس است چه بهتر كه هميشه در فراموشي باشد.«قل ان الخاسرين الذين خسرواانفسهم(زمر/15) بگو باختگان،‌زيان كردگان ، آنها نيستند كه ثروتي را باخته و از دست داده باشند- باختن آن است كه انسان نفس خود را ببازد، خود خود را ببازد و به بزرگترين سرمايه‌هاي عالم براي يك انسان، نفس خود انسان است. اگر كسي خود را باخت ديگر هر چه داشته باشد گويي هيچ ندارد.» [10]

-         اينها چگونه با يكديگر جور در مي‌آيد؟ آيا «خود» را بايد شكست، زبون و خوار كرد يا «خود» را بايد مكرم داشت و محترم شمرد و عزتش را حفظ كرد؟ آيا اين هر دو يك «خود» است؟ اين كه نمي‌شود آيا در انسان دو «خود» وجود دارد؟

از نظر اسلامي اين مسئله حل شده‌است. در عين اينكه انسان يك حيوان است مانند هر حيوان ديگر، در عين


 

حال به تعبير قرآن نفخه‌اي از روح الهي[11] در اوست. لمعه‌اي از ملكوت الهي و نوري ملكوتي در وجود انسان هست.

من واقعي يك انسان آن، « من » است، «من» حيواني در انسان «من» طفيلي است «من» اصيل نيست.

«من مي‌خورم، من مي‌آشامم،‌من مي‌خوابم ما.. درجات پائين اين من است. در عين حال «من فكر ميكنم، من خدا را ياد مي‌كنم، من دوست دارم كه ديگران را برخود مقدم بدارم. همه اينها يك من است كه درجه عالي «من» انساني است. [12]

در كتاب كشكول شيخ بهايي، آخر جلد دوم و يا كتابهايي كه نصيحتهاي امام علي (ع) به كميل است، بحث نفس «من» آمده‌است. كميل مي‌پرسد: «يا علي (ع) من را به خودم بشناسان.» امام مي‌فرمايد: كدام نفست را؟ كميل مي‌گويد: مگر من چند تا نفس دارد. امام فرمود: هر انساني داراي 4 نفس است. 1- نفس نباتي 2- نفس حيواني (حسي) 3- نفس انساني (ناطقه) 4- نفس الهي (قدسيه).

در حيات نباتي: كليه فعاليتها به منظور چاقي و لاغري است. دو خاصت آن زياده و نقصان است. پنج قواي آن عبارتند از: ماسكه، جاذبه، هاضمه، دافعه و مربيه. محل انبعات آن كبد است.

در حيات حيواني كليه فعاليتهاي ما براساس خودش آمدن بلكه آمدن است. پنج قواي آن، سمع ، بصر، شم، دفق و لمس است. و رضا و غضب دو خاصيت آن است. محل انبعاث آن قلب صنوبري است.

در حيات انساني تمام كارها براساس درستي و غلطي است، چه من خوشم بيايد، چه نيايد. پنج قواي آن فكر، ذكر براي رفع غفلت، علم براي رفع جهل، حلم و نباهه (بيداري) است. نزاهه و حكمت دو خاصيت آن است و محل انبعاث ندارد. عقل انسان ما بين اين دو نفس حيواني [13]و انساني است. از حيات انساني به حيات معقول، حيات اجتماعي نيز نام مي‌برند.

در حيات الهي تمام كارها براساس زشتي و زيبايي است. اميرالمؤمنين (ع) مي‌فرمايد: راست گفتن زيبا است.» يعني ايشان درون كار را مي‌بينند كه زشت ات و يا زيبا. در واقع ايشان زيبا بين هستند. حيات الهي پنج قوا دارد: بقاء في فناء – يعنم في شفاء – عز في ذل – فقرّ في غناء – صبر في بلاء دو خاصيت دارد: رضا و تسليم. محل انبعاث و تحريك آن از ناحيه خداست و به خدا بر مي‌گردد.

 

منشور زندگي (مسير)

دو شعار زندگي:  1- و من اراد الاخرة و سعي لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكوراً(اسراء/9)

                   2- من عمل صالحاً من ذكرا و انثي و هو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيبه.(نحل /97)

                                                       

 

  

زندگي عين سفر است. انسان هميشه در حال گذر از ديروز به امروز و از امروز به فردا است. هر روز كاروان آفتاب، لحظه‌ها را  از مشرق طلوع تا غروب مغرب مي‌راند و اين سان صفري آغاز ميشود و پايان مي‌پذيرد.

زندگي خود سفري است با اهدافي متعالي و برتر . قدم در چه راهي مي‌نهي؟ از «كجا» به «كجا» قصد سفر داري؟ براي چه كوچ ميكني؟ مگر نه اين زندگي روزمره، اين تكرار صبح و شب، اين زن و همسر، فرزند و خانه و كار چه كم دارد؟ چرا چنين بي قرار هستي؟ اين چه نيرويي است كه تو را مي‌كشد؟ چه صدايي است كه تو را مي‌‌خواند؟ چگونه پاسخ مي‌گويي؟ رفتن تو را بر مي‌آشوبد، درنگ جايي ندارد. بايد رفت. هجرت كرد. رفتن بسوي خدا، هجرت از خود به خدا و كوچيدن از دنيايي كه رنگ و بوي ماندن دارد. بايد رفت. اما نه رفتني تنها به پاي وجود كه رفتني به پاي دل. رفتني كه دل را به پرواز در آورد. روح را كوچ داد. و از اين وادي«غربت» به منزل دوست رسانيدش . آنجا كه حال و هواي ديگري دارد و لبريز از حضور پاكي و صفاست. رنگها و نيرنگها رنگ مي‌بازد و صدق و راستي نور خود را به چهره‌ها مي‌افشاند. آنجا بوي بهشت و اهل بهشت مي‌دهد.

اما چگونه مي‌شود سفر كرد. آنهم سفري اين چنين، ولي بي‌زاد و توشه، بي‌مقدمه و بي فراهم آوردن اسباب آن؟!!

«در نظام تربيتي ابتداء ، آدمي با سئوال، با تذكر، با تعليم و با روش رسول خدا آغاز مي‌كند و سپس در شناخت و احساس و در مغز و قلب او اسلام و ايمان پايه مي‌گيرد و در نهايت به عمل و تقوا و احسان و اخبات و قرب و سبقت و لقاء و رضا و رضوان مي‌رسد.» [14]

 

  والعصر، انّ الاانسان لفي خسر، الّا الذين امنوا و عملواالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصّبر.

 

انسان سرمايه‌هايي دارد در فاصله تولد و مرگ بر روي اين سرمايه‌ها تجارتهايي انجام ميد‌هد. و براي اين سرمايه‌ها ناچار بايد بهترين ميدان سودآفرين را جولانگاه خود بسازد و از تجارتهاي خسارت بار بگريزد تا سرمايه‌هايش رشد كنند و توشه بي‌نهايت راهي كه در پيش دارد فراهم سازد.

ما از عظمت استعدادهاي انسان، ادامه او را مي‌يابيم و چون انسان از بي‌‌نهايت سرمايه‌ برخوردار است پس بي‌نهايت ادامه خواهد داشت و براي اين بي‌نهايت راه بايد استعدادهايش را بارور كند و سرمايه‌هايش را بكار اندازد و توشه‌هايي براي بي‌نهايت راه بردارد.

عامل خسارت، عصرها و دوره‌ها و محيط ‌ها نيستند. عامل خسارت وجود انسان‌ «خود اوست» عصرها مقدس هستند به دليل سوگندي كه خدا ياد ميكند. اين انسان است كه سرمايه‌هايش را به جريان نمي‌اندازد، از فكرش، از عقل و ميزان سنجش و ترازويش ، براي خودش استفاده نمي‌كند.

در تمامي دوره‌ها انسان در خسارت است مگر آنهايي كه به هدفي رسيده‌اند و به آن سونگريسته‌‌اند. انسان مادامي كه هدفي ندارد آهسته آهسته راه مي‌رود و مي‌لنگد و حتي مي‌نشيند و مي‌پوسد، اما هنگامي كه كاري پيدا كرد، آن وقت سرعت ميگيرد و مي‌شتابد و از تمام امكاناتش بهره ميگيرد.

 

 

ما با فكر و علم و آگاهي و تعقل و سنجش به عشق، گرايش و ايمان مي‌رسيم. عشق به حق و ايمان به او تمام سرمايه‌ها را به جريان مي‌‌اندازد و تمام استعدادهاي ما را به كار مي‌كشد. عمل ادامه عشق است و عشق ادامه شناخت و انتخاب و شناخت هم ادامه فكر و عقل است. اين عشق هم كار مي‌آورد و هم همكار مي‌سازد و هم شكيبايي و صبر و استقامت در كار. كليد تمام استقامت‌ها، شكيبايي‌ها و زايندگي ها و سازندگي‌ها و كارآوري‌ها، همان ايمان است.                                                                               

 

                                                             نقش ايمان در سازندگي به شكل «عمل صالح» آشكار مي‌شود.

 

« من عمل صالحاً من ذكراوانثي و هو مؤمن فلنحيينه حيوه طيبه – (نحل / 97). هر كس از مرد و زن كارنيكي به شرط ايمان به خدا بجاي آورد، ما او را در زندگي خوش و با سعادت زنده مي‌گردانيم.

      

  حيات طيبه از آن مؤمناني است كه اعمال صالح انجام مي‌دهند. مراد از حيات طيب زندگي پاكيزه در جهان آخرت نيست. بلكه در همين دنياي طبيعي است.

«انسان پيش از آنكه ابزار را به كار اندازد مقصد را در نظر گرفته است. ابزارها همواره در طريق مقصدها استخدام مي‌شوند. مقصدها از كجا پيدا شده‌است؟ انسان به حكم اينكه از روي طبع، حيوان است و به صورت اكتسابي انسان، يعني

 استعدادهاي انساني انسان تدريجاً در پرتو ايمان بايد پرورش يابد، به طبع خود به سوي مقاصد طبيعي حيواني فردي مادي خودخواهانه خود حركت

 مي‌كند و ابزارها را در همين طريق مورد بهره‌برداري قرار مي‌دهد. از اين روز نيازمند نيرويي است كه ابزار انسان و مقصد انسان نباشد بلكه انسان را مانند ابزاري در جهت خود سوق دهد. نيازمند به نيروئي است كه انسان را از درون منفجر سازد و استعدادهاي نهايي او را به فعليت برساند. نيازمند به قدرتي است كه بتواند انقلابي در ضميرش ايجاد كند، به او جهت تازه بدهد. اين‌گونه تأثير مولود تقدس يافتن و گرانبها شدن برخي ارزشها در روح آدمي است و آن خود مولود يك سلسله گرايشهاي متعالي در انسان است كه آن گرايشها به نوبه خود ناشي از برداشتي خاص و طرز تفكري خاص درباره جهان و انسان است كه نه در لابراتوارها مي‌توان به آن دست يافت و نه از محتواي قياسها و استدلالها.

 تاريخ گذشته و حال نشان داده كه تفكيك علم و ايمان از يكديگر چه نتايجي به بار آورده‌است. آنجا كه ايمان بوده و علم نبوده‌است مساعي بشر دوستانه افراد صرف امور شده كه نتيجه زياد و احياناً نتيجه خوب به بار نياورده‌است و گاهي منشاء تعصبها و جمودها و احياناً كشمكشهاي زيانبار شده‌است. تاريخ گذشته بشر پر است از اينگونه موارد. آنجا كه علم بوده و جاي ايمان خالي مانده‌است مانند برخي جوامع عصر حاضر، تمام قدرت علمي صرف خودخواهيها و خودپرستيها، افزون طلبي‌ها، برتري طلبيها، استثمارها، استعبادها، نيرنگها و نيرنگ بازيها شده‌است.» [15]

 

 

[1] - عزرالحكم و دررالكلم ، فصل 54، حديث 18.

[2] - تحف العقول،ص 316.

[3] - مطهري، مرتضي، فلسفه اخلاق، ص 159، انتشارات صدرا ، 1368.

[4] - بحارالانوار ، ج 2، ص 32.

[5] - برگرفته از نامه‌هاي بلوغ، استاد علي صفائي حائري.

[6] - برگرفته از كتاب تكنولوژي موفقيت، تأليف حيد محمدي

[7] - دين داير، همه هستي در وجود شماست، ص 121.

[8] - آنتوني رابينز، توان بي‌پايان، ص 88.

[9] - محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 13، ص 6560.

[10] -مطهري ، مرتضي فلسفه اخلاق ، ص 143.

[11] - و نغخث فيه من روحي (ص /72).

[12] - مطهري، مرتضي، فلسفه اخلاق،ص169،1368.

[13] - العقل وسط الكل.

[14] - صفايي حائري، علي ، نظام اخلاقي اسلامي، ص 19.

1 - مطهري، مرتضي، انسان و ايمان، ص 30 و 29 ، ارديبهشت 1376.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |